foto1 foto2 foto3 foto4 foto5


+989196065825
f4farahany@yahoo.com
HSF

Main Menu

Login Form

011952
امروز
دیروز
این هفته
هفته قبل
این ماه
ماه قبل
کل
12
19
93
11669
512
1043
11952

Your IP: 107.22.126.144
Server Time: 2017-10-17 03:53:11

بسمه تعالی

پروژه ی کمکم کن :  (Help Me Project  )

مقدمه :

ما در خیلی از برنامه ها در کامپیوتر و موبایل  یا در فضای اینترنت و سایت ها و ... بخشی را داریم که Help  نام دارد  و به نوعی توضیحات در مورد برنامه و فضای پیش روی کاربر و سوالات متداول به ایشان می دهد . حال اکنون در این پروژه سعی داریم ، توضیحاتی از خداوند بزرگ ، آفرینش جهان و انسان به خواننده و کاربر بدهیم و جامعه ی انسانی و جامعه ی بزرگ جهانی را از طریق فضای مجازی و اینترنت و از طریق پروژه ی کمکم کن (Help Me Project ) به هم ارتباط دهیم و فضایی مناسب و جالب برای آن ها خلق نماییم .

کمک کردن و یاور و همراهی به هم نوع بشری و انسانی از صفات نیکوست . انسان هایی در این دوران دیده می شود که به طیعت ، حیوانات متعدد چون سگ و ... حاضر هستند کمک کنند ولی در مورد انسانی و بشری چون خودشان ، حتی حاضر به تفکر نیستند وای به حال هم دردی و یاری و کمک به آن ها   .

انسان هایی در این دوران زندگی می کنند در مورد جنایات بشری و جنگ و دلایل جنگ ها و کشتن کودکان و مردمان بی گناه ، تبعیض ها ، نبودن عدالت و قرارگرفتن هر چیز در جای خودش ، سکوت اختیار کرده و یا بی تفاوت هستند .

هدف دیگه ای که اهمیت این موضوع رو برای ما بیان می کند بخش تاریخی و مذهبی و پیشگویی هاست در مورد آخرالزمان و مردم دراین برحه که به دنبال یاور و کمک و راه حل نجات برای مشکلاتشان هستند و از دیگران کمک و یاری می خواهند . اکنون برخی ، برای مشکلات و بی تفاوتی هایی که به پیرامون خود داشته اند ، حالا به مشکل فراگیر و بزرگ تری دچار شده اند  .

برای رویارویی و مدیریت و حل مشکلات ، در راه رسیدن به خوشبختی و آرامش و نهایت آمال و آرزوهای انسانی  ، نیازمند شناخت هدف آفرینش و شناخت انسان می باشیم و این شناخت کاملا ضروری است .

از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم و آمدنم بحر چه بود  ... ؟

در کل ، وجود مشکلات و سوالات متعدد در موارد متعدد اجتماعی ، فرهنگی ، آموزشی ، بشری ، حکومتی و مدیریتی و مالی و خانواده ... نیازمند تفکر و پژوهش و کار اساسی و مستقل می باشد . 

اگر فردی بتواند به ما بگوید :  به هرچیزی که هدف مان هست خواهیم رسید و تمام مشکلات ما حل خواهد شد و ریشه ی تمام مشکلات ما واحد می باشد و از نا آگاهی ما سرچشمه می گیرد ...  چه خواهیم کرد ؟

ما یقینا درک درستی نخواهیم داشت ، شاید در ابتدا با اصل موضوع موافق باشیم .

 

پس همراه ما باشید ...

 

فصل اول :

شرح و توضیحات ابتدایی :

انسان در طول تاریخ با تمدن ها و سیر زمان ، به نقطه ی کنونی رسیده است .

انسان ها با امیال و اهداف و سلایق ، خلق و خو ، زبان ها و حکومت ها ، علوم و فرهنگ ها و تفکرات متعدد که اشتراک هایی نیز در برخی موارد  دارند به نقطه و تمدن جهانی اکنون رسیده است  .

شاید قدیم  انسانی غارنشین و عامی مورد مطالعه بود و حال انسانی متفکر و متمدن ، در عصر علوم فضا و موبایل و علوم کوانتوم و علوم نانو و  ...  و با مشکلاتی پیچیده تر به نظر آید .

اینکه پیدایش و چگونگی سیر علوم عقلی و بشری انسان و رسیدن به این نقطه از زمان چگونه بوده است و گذشتگان متمدن تر و عالم تر بوده اند یا انسان این عصر ، جای بحث حال نیست .

 و سوال اساسی این است :

 

هدف آفرینش جهان و هدف آفرینش انسان چیست ؟ چه چیزی در انسان هست که در دیگر مخلوقات الهی نیست که موجب شد خداوند بزرگ پس از خلق انسان ، به سجده کردن تمام هستی در مقابل انسان ، فرمان دهد ؟ و این انسان به ظاهر کوچک در مقابل هستی و خلقت فرشتگان و دیگر موجودات ، اشرف مخلوقات  و بزرگترین و مهم ترین  مخلوق الهی و خلیفه و حاکم و جانشین الهی در هستی  نام گرفت ؟

 

پاسخ این سوال می تواند هدف انسان را دراین خلقت ، مشخص کند . تمرکز ذهنی و فکری انسان ها را شکل دهد که با  تلاش و برنامه ریزی مناسبی در زندگی و رفتار و اخلاق فردی و اجتماعی برای رسیدن به این هدف گام بردارد و می تواند برای حل تمامی مشکلات بشری و اتحاد انسان ها در تمام کشورها راهنما و راه گشا باشد .

همواره پیامبران از طرف خالق ، فرستاده شدند تا با پاسخ دادن به این سوال و با مشخص نمودن هدف و راه انسان ، پایه گذار تمدن ها ، خوشبختی ها ، اتحاد و همبستگی و همدلی و رشد و تعالی انسان ها شوند .

 با گم شدن و فراموشی پاسخ این سوال در طول تاریخ ، زمینه ساز تفرقه و سردرگمی ، ایجاد مشکلات و خودخواهی ها ، احساس پوچی ، جنگ ها ، اهداف و آرزوهای غلط ، در تاریخ انسان ها و بشریت شده است .

از کجا آمده ام ؟ و به کجا می روم و آمدنم بحر چه بود ؟

به راستی کمیت و کیفیت زندگی انسان در این دنیا و مرگ و جایگاه آن و جایگاه عقل و علوم ، در این زندگی بشری کجاست ؟

 از خواننده ی عزیز به دور از تفکرات فردی و شخصی در مورد پذیرش خالق و خداوند واحد  و پیامبران و یا رد آن ها و

مکاتب مختلف خواهشمندم فقط متن زیر را دقیق ، خوانده و در مورد آن حتی به عنوان یک داستان ،  تفکر نماید  .

مخاطب در مورد قبول و رد آن و همراهی با اینجانب ، کاملا آزاد و مختار می باشد .

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر

برای بار اول ، چشمان خود را کاملا می بندیم و در فضای تاریک و تنهایی و رویایی خود شناور می شویم .

در مورد تاریخ تفکر می کنیم .

به دو قسمت تاریخ بشریت قبل اسلام و تاریخ بشریت با ظهور اسلام و بعد از آن تمرکز می نماییم .

تاریخ قبل از اسلام :

سیر تکامل انسان از ابتدا و اولین انسان مادی ، به صورت زیر در ذهن خود فهرست وار مروری می کنیم :

1. از چگونگی آفرینش کائنات و انسان و  سجده نکردن شیطان ،

2. چگونگی فرود حضرت آدم (ع) و همسرش حوا از آسمان ها به زمین و داستان فرزندانشان  هابیل و  قابیل ، تعیین همسران لبودار و اقلیما از میان ایشان و مخالفت قابیل و حکم به انتخاب گوسفندی از گله قابیل و دسته گندمی از کشاورزی هابیل به عنوان قربانی و امتحان الهی  (  کشاورزی و دامپروری در زمان حضرت آدم (ع)  ) ، و داستان اولین قتل تاریخ و برادرکشی قابیل ، و آموزش کلاغ در مورد چگونگی دفن هابیل ، زاده شدن شیث و جانشین و ولیعهدی حضرت آدم (ع)                                                                                   

 داستان حضرت نوح (ع ) و قومش و عمر طولانی نوح (ع) و ساخت کشتی بزرگ و چند طبقه در سالیان دراز و بردن از هر نوع حیوان به درون کشتی ( صنعت کشتی سازی و حمایت از انقراض نسل جانوران  )  ، نسل بشر از پسران نوح (سام ، حام ،یافث ) ، داستان پسر نوح (ع)  در میان مخالفانش و عذاب الهی ... ( پسر نوح با بدان بنشست ، خاندان نبوتش گم شد )

3. داستان قوم ثمود و صالح (ع) و کشتن شتر و ناقه الهی و عذاب الهی ...

4. قوم عاد و  هود (ع) و عذاب الهی  ...

5. قوم یونس (ع) و پذیرش توبه ایشان با دیدن نشانه های عذاب و زندگی یونس (ع) در شکم ماهی و وال به امر الهی و به دلیل نا امیدی از قومش ، در مدت زمانی به امر الهی

6. داستان شعیب (ع) و قومش و کم فروشی در معاملات و عذاب الهی ...

7. داستان حضرت ابراهیم (ع) و قومش و نمرود پادشاه بابل و حکم سوزاندن ابراهیم (ع) و سرد و گلستان شدن آتش به فرمان الهی و مرگ نمرود توسط پشه ای به اذن الهی ، داستان همسران ابراهیم خلیل الله : ساره و هاجر ، مسافرت به مصر با ساره و دیدار فرعون مصر و سنگ شدن دست فرعون ،  ماجرای هاجر در مکه و سعی صفا و مروه و تولد فرزندش اسماعیل (ع) ( نسل پیامبر خاتم )  ، و داستان بچه دار شدن ساره و تولد اسحاق (ع) و یعقوب (ع) ( نسل بنی اسرائیل  ) ، و داستان آزمایش الهی و حب پدر به فرزند و قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) و نبریدن چاقو به فرمان الهی و فرستادن گوسفند برای بدل قربانی ، مرمت  اولین خانه و عبادتگاه انسان ها خانه کعبه ، داستان تمدن بابل و تمدن مصر و ...

8. داستان لوط (ع) ( خواهر زاده یا خاله زاده ابراهیم (ع) )  و عذاب قوم  و  زن  بدکارش

9. داستان یعقوب نبی (ع) و فرزندانش در کنعان و بنی اسرائیل و چگونگی حسادت به فرزند زیبایش یوسف (ع) در دربار مصر ، داستان یوسف (ع) و شکل گیری عشق زلیخا در ابتدا ، و ایمان وی و ازدواجش با یوسف (ع) و جوان شدن وی در انتهای پیری به امر الهی ، تعبیر خواب و پیشگویی یوسف (ع) و وزارت وی پس از مدیریت بر خشکسالی سرزمین مصر ، ...

10. داستان موسی (ع) و قوم بنی اسرائیل ،  چگونگی پیشگویی دربار مصر و کشتن پسران بنی اسرائیل توسط فرعون ، تولد موسی کلیم الله و تربیت در دربار فرعون و دامان  آسیه زن فرعون ، جوانی موسی (ع) و زدن مشتی و کشتن فردی غیر عمد از فرعونیان و فرار به صحرا و چگونگی و آشنایی و ازدواج با (صفورا) دخترشعیب (ع) بعد سال ها و بازگشت به مصر  ، موسی (ع) به همراهی برادرش هارون با نطق بهتر برای هدایت فرعون فرستاده شد . و داستان عصای موسی و ساحران و ایمان ایشان ، آگاهی از نقشه قتل موسی (ع) و هجرت بنی اسرائیل و موسی (ع) به فرمان خداوند بزرگ و با تعقیب فرعونیان ، چگونگی شکاف رودخانه نیل و غرق شدن فرعونیان ، داستان گوساله پرستی بنی اسرائیل و فریب سامری ، در نبود و دوری موسی (ع) ،  چهل روز عبادت موسی (ع) برای نزول تورات ، داستان حرام بودن صید ماهی در روز شنبه و امتحان الهی در اطاعت بندگان ، داستان گاو ( بقره ) و کشتن فردی در بنی اسرائیل ، داستان آشنایی موسی ( ع ) و یوشع (ع) و به دنبال پیدا کردن خضر نبی ( ع ) ، داستان قارون ، داستان فرمان الهی به بنی اسرائیل که به سرزمین مورد نظر داخل شوید که دشمنانشان و ساکنان آن ، از ترس و به اذن الهی فرار خواهند کرد و غلبه خواهید کرد  ولی بنی اسرائیل اطاعت نکرد و برای این نافرمانی   پراکندگی و آوارگی ایشان را خدا خواست ... ( یاد آوری فرمان فتح مکه در زمان پیامبر خاتم بدون جنگ و خونریزی همانند این فرمان الهی می نماید ) ، ...

11. داستان چگونگی انتخاب و به حکومت رسیدن طالوت در بنی اسرائیل و غلبه بر جالوت و پیروانش ، تابوت عهد در جلو سپاه بنی اسرائیل به امر الهی ،

12 . و داستان سرداری و جانشینی سپاه طالوت با داوود (ع) و حکومت داوود (ع) و آموزش چگونگی ساخت زره در این برحه،  داستان قضاوت داوود ( ع ) در بنی اسرائیل ، ...

13. داستان حکومت بی نظیر و بی بدلیل الهی توسط پیامبرش سلیمان ( ع ) فرزند داوود (ع)  بر بنی اسرائیل و به کارگیری و غلبه بر جن و انس و جاری کردن معادن مس گداخته در خدمت ایشان ، داستان سپاه سلیمان و مورچه ، داستان  سلیمان (ع) و هدهد و خبر در مورد خورشید پرستی بلقیس و مردمانش و تخت پادشاهی اش و آوردن آن بر کمتر از حتی چشم برهم زدنی  ، داستان اسبان زیبا و فراموشی نماز و عبادت سلیمان (ع) ،  داستان امر الهی به سلیمان و به ساخت و مرمت بیت المقدس و مرگ سلیمان ( ع ) با تکیه به عصایش و بی اطلاعی جن و انس تا خوردن عصایش توسط موریانه ...

14. داستان عیسی (ع) و قومش در  قوم بنی اسرائیل و تنها از مادرش مریم (ع) چون آفرینش حضرت آدم (ع) ، سخن گفتن در گهواره  ، معجزات ، حواریون ، کتاب انجیل ، داستان زکریا (ع) و فرزندش یحیی (ع)  ...

15. داستان اصحاب کهف (ع) و عمر و خواب طولانی در غار و در میان دو گذر زمان در روم ...

16. داستان ذوالقرنین و ساخت سد و حایلی  با آهن و مس و آتش و آب میان یاجوج ماجوج و در برابر دشمنان به امر الهی  

17. داستان زنده بودن و حیات و عمر طولانی چهار پیامبر :  الیاس (ع) ، ادریس ، خضر (ع) ، عیسی (ع)  ( به گفته قرآن و نظر مسلمانان حضرت عیسی (ع) زنده است . از نشانه های آخرالزمان و قیامت هست . خداوند می فرماید : امر کشتن بر ایشان مشتبه شد و اشتباهی فردی دیگر را به جای حضرت عیسی (ع) صلیب کشیدند و کشتند و با چگونگی تولد حضرت عیسی (ع)  و معجزات ایشان ، عمر افرادی چون نوح (ع) ، این قضیه قابل قبول می باشد).(آیه 158 سوره نسا و آیه 55 آل عمران )

و علاوه بر این پیامبران ، مسمانان شیعه 12 امامی ، امام 12 و حجت زمان و آخرالزمان  را نیز زنده و دارای عمری طولانی  می دانند .

تا حدودی در کلیه ادیان و کتب الهی داستان آخرالزمان نیز این گونه است و تشابهاتی دارند  .

از علم باستان شناسی و از عجایب هفت گانه بشری چون باغات معلق بابل و نیز از بقایای اهرام مصر و بنا و خرابه ها و کتب و منابع دیگر می توان به چگونگی تمدن های قبل از ظهور اسلام و علوم ایشان پی برد . 

حال چشمان خود را باز کنید و با تفکر در تاریخ و تمدن های قبل از اسلام در مورد پاسخ دو سوال ابتدای این مبحث تفکر کنید .

تاریخ با ظهور اسلام و تاریخ بعد از اسلام :

حال چشمان خود را برای بار دوم ببندید .

شبه جزیره عربستان را قبل از ظهور اسلام و پیامبری محمد ( ص ) ، تصور کنید . اعراب عربستان ، مردمان و قبایلی اکثرا بیابان گرد و وحشی و بت پرست و بی سواد بودند که دختران خود را به جرم دختر بودن ، زنده به گور می کردند و دائم در جنگ و نزاع و دشمنی با هم بودند . علوم و شعر و ادبیات چندانی در میانشان نبود . در این اوضاع مردی از میان خودشان بنام محمد امین از قبیله قریش و یتیم و بی سواد ، از جانب خدا به پیامبری برگزیده شد . قبل از پیامبری به درستی و امانتداری و خوبی شهره بود . کتابی از جانب خدا به ایشان به یادگار گذاشت که قرآن نام داشت و معجزه الهی بود و همه را ندا داد که این کلام وحی است و از جانب خدا فرستاده شده است و توانید حتی آیه ای شبیه آن آورید .

اسلام میانشان برادری و الفت ، به ارمغان آورد . دانشمندان و ستاره شناسان ، فیلسوفان ، طبیبان ، معمارانی بزرگ ... درعلوم و فنون متعددی ظهور کردند . تمدن اسلامی شکل گرفت .

سوال :  به راستی پیامبر خاتم (ص) چه همراه آورده بود  ؟ پول ؟ ثروت ؟ سپاه بزرگ ؟ ترس ازعذاب الهی ؟ فرشتگان ؟   ...

پاسخ : آگاهی و بینش به یارانش داد و تربیت و اخلاق برای انسان ها و بشریت به ارمغان آورد . تربیت انسانی کامل که بتواند تمام علوم و فنون را فرا گیرد و به دور از تکبر ،  مدیریت کند و فرهنگ و تمدنی بزرگ بنا کند و با هم و در کنار هم متهد و چون برادر و خواهر و یک پیکر و روح ، با فداکاری ، با گذشت و شریک کردن در مال هم و انفاق به یکدیگر ،  در راه رضای خدا با برادران دینی خود ، دنیایی آباد و آزاد  بسازد .

اگر برادر دینی شان ، فقیر بود توسط برادر توانگر دیگر ، کمک می شد . زن نداشت ، کمک می کردند ازدواج کند . خانه نداشت با هم جمع می شدند و خانه ای برایش بنا می کردند . بی منت و در راه رضای خدا ی بزرگ با پیروی از اخلاق و دستورات دقیق اسلام ، در کنار هم و با هم پله های ترقی را بالا رفتند و هر روز قدرتمند تر شدند و هر روز بر تعدادشان افزوده می شد . هیچ کس را یارای مقابله با ایشان نبود . حالا هدف واحدی داشتند و زندگی شان رنگ و بوی جدید تری یافته بود . همه با هم و متحد مثل اعضای یک پیکره و بدن عمل می کردند و بدون مزد و رایگان با پیامبرشان فضای عبادت و مسجد می ساختند . بناهای اجتماعی خود را گسترش و مرمت می کردند . برای دفاع و با دشمنانشان ، می جنگیدند . زندگی دنیا را هوس و زودگذر می دیدند و در راه رضای خدا ، برای رسیدن به کمال و بالارفتن از آسمان ها و رسیدن به معشوق و معبودشان همان آفریدگار جهانیان و زندگی ابدی کار و تلاش بی منت می کردند و مرگ  برایشان همچون بال پرنده ای برای بالارفتن می شد  .

همراهی و تربیت یارانی چون علی (ع) ، سلمان ، عمار ، ... نمونه ای از سربازان از جان گذشته پیامبرخاتم بود که در راه رضای خدا و اهداف الهی و دفاع از دین و پیامبرشان جهاد می کردند و به موفقیت رسیدند و تمدن اسلامی را به جهانیان معرفی کردند .

عشق

سر نیشتر عشق بر رگ روح زدند             یک قطره چکید و نامش دل شد

هدف آفرینش جهان و هدف آفرینش انسان چیست ؟ چه چیزی در انسان هست که در دیگر مخلوقات الهی نیست که موجب شد خداوند بزرگ پس از خلق انسان ، به سجده کردن تمام هستی در مقابل انسان ، فرمان دهد ؟ و این انسان به ظاهر کوچک در مقابل هستی و خلقت فرشتگان و دیگر موجودات ، اشرف مخلوقات  و بزرگترین و مهم ترین  مخلوق الهی و خلیفه و حاکم و جانشین الهی در هستی  نام گرفت ؟

پاسخ :  

زمانی که ذهن خود را خالی از تمام هستی کنید تنها موجودی که بوده و هست و خواهد بود ، خداوند بزرگ است . ( الاول و الاخر ) . در ابتدا بوده و درانتها خواهد بود .

از نظر ریاضی ما عدد یک را عدد واحد و تنها می دانیم . حال یک در ریاضی معمول ، به معنای یک نمونه و عدد از هر نوع جسم و اشیا ، با هر نوع و بزرگی می توان باشد ولی تمام آن ها قابل جمع و تفریق ، تبدبل و تکثیر می باشند ولی یک به معنای واحد خداوند بزرگ ، یک به توان بی نهایت بزرگ و بی انتهای هستی است که در ابتدا و انتها بوده و هست و خواهد بود و ذات واحد خداوند ، قابل جمع و تفریق ، تبدیل و تکثیر نیست . پس صفر  به معنای نبود همه هستی جز خداوند ، بصورت مستقل وجود دارد ولی صفر مطلق به معنای عام نداریم چرا که خداوند واحد همیشه بوده و هست و خواهد بود .

خداوند واحد بزرگ ، در هیچ کلام و صفت نمی گنجد و هیچ صفتی سزاوار و لایق و توصیف کننده او نیست و بر او نسبت دادن هر صفتی نقص است و غلط هست . به ناچار و به اذن خودش ، با صفاتی او را می نامیم .

یکی از صفات خداوند ، خالق مطلق است البته نه خالق چون مخلوقاتی چون ما انسان ها .

ما انسان ها خلق می کنیم و می سازیم تا نیازهایمان را برآورده سازیم و یا کمک حالمان باشد و موجب رفاه مان شود .  در حالی که خداوند را نیازی به مخلوق نیست و هیچ گونه موارد گفته شده درموردش صحیح نیست .

موجودات دیگر مخلوق خداوند واحد هستند . حال خداوند بلند مرتبه و عظیم ، مخلوقات و اشیا و جهان ها و کهکشان های بسیاری را خلق کرده است . برخی مخلوقاتش ، مادی هستند و برخی غیر مادی و برخی از هر دو . برخی مخلوقاتش زنده و حی هستند و برخی اشیا و مرده . هرگاه اراده کند اشیا زنده و حی شوند . برخی مخلوقاتش بسیار ریز و با چشم معمول مادی ما دیده نشوند و برخی بسیار بزرگ و عظیم هستند . گاهی بنا به حکمت برخی مخلوقات را نیز تبدیل یا نابود می کند که حیات و ممات هر چیزی به خواست و اراده خداوند بزرگ می باشد .

خداوند بزرگ حاکم و پادشاه و ملک کل و مطلق می باشد و اداره و مدیریت جهان را اوست که البته همه مخلوقات محتاج او هستند .

 او را پادشاهی همچون پادشاهی و مدیریت ما انسان ها در زمین نیست چرا که پادشاه و مدیر در کل ، به رعیت خدمت می کند و هر دو بر هم حق و حقوق و منت و وظایف متقابلی دارند در حالی که کسی حقی بر خداوند ندارد و همه مخلوقات خدمتگزار و بنده اش هستند و او را به این معنا نیز نگنجد  .

 خداوند عالم ، بنا بر حکمت و علم و تدبیر خویش و برای  آزمایش و دادن رتبه و جایگاه به مخلوقاتش , صفات ، اختیارات ، جانشینی ، اداره ی پاره ای از امورهستی را به برخی مخلوقاتش می دهد . برخی را بر برخی حاکم کند و وظیفه ی مدیریت و رساندن غذا و روزی را توسط تعدادی مخلوقاتش به دیگر مخلوقاتش رساند .

آیا خداوند به این بزرگی ، نمی تواند مخلوقی خلق کند و اثری نقاشی کند که نهایت خالق هستی را نشان دهد و جانشین الهی باشد ؟ با این همه مخلوقات بالاترین و بهترین و ارزشمندترین مخلوقش کیست ؟

همه مخلوقاتش ، جلوه و نشان خداوند بزرگ هستند ولی بالاترین مخلوق الهی چیست و کیست و چرا و چگونه به این مقام شایسته است ؟ 

مخلوقی که بتواند  مهم ترین صفت الهی را بردوش کشد و هستی خداوند را رهبر باشد و جلوه الهی باشد و جنبه و ظرفیت این قدرت و نعمت الهی را داشته باشد و موجب غرور و سرکشی و طغیان و ظلم و بی عدالتی وی نشود ؟

برای درک بهتر موضوع به مثال زیر دقت کنید :

در ریاضی با مفهوم حد و لیمیت اعداد آشنا هستیم . پاسخ حد و لیمیت یک عدد ، را عدد  پاسخ می نامیم . با این تفاوت که این عدد پاسخ  بسیار شبیه و نزدیک عددی است که حدش را گرفتیم . به معنای ریاضی وقتی حد و لیمیت عددی را می گیریم نزدیک عدد می شویم ولی خود آن عدد نمی شویم . مثال حد عدد 2  را می توان اعدادی تصور کرد که به عنوان نمونه و برای درک ، از دو طرف راست و چپ ، 0001/2 و 9999/1 هستند .

 می توان برای خلق انسان و جایگاهش در هستی چنین مفهومی را تصور کرد .

 انسان تنها موجودی است که می تواند نسبت به دیگر مخلوقات ،  به خداوند تا بالاترین درجه نزدیک شود و به بالاترین جایگاه برسد و جانشین الهی باشد و هستی را اداره کند .

 همه موجودات به فرمان الهی باید  اطاعت انسان کنند تا جایی که خداوند پس از خلق انسان ، فرمان داد همه مخلوقاتش و موجودات هستی ، مقابل انسان به فرمانش ،  سجده کنند  .

تمام مخلوقات اش منتظر بودند تا بهترین مخلوق خداوند بزرگ و جانشین او را بر روی آسمان ها و زمین ببینند . مخلوقی که شایسته این مقام می باشد .

به راستی انسان چه شکلی و چگونه موجودی است  ؟

آیا انسان مسئولیت و پیمان جانشینی خداوند و اداره هستی را می پذیرد ؟

 آسمان بار امانت ، نتوانست کشید                                         قرعه فال به نام من دیوانه زدند

آیا متعهد می شود وقتی به این قدرت ، آگاهی و مقام رسید ، ظلم و نافرمانی به دیگر موجودات نکند ، مغرور نشود و عدالت را رعایت نماید و نافرمانی نکند ؟

 روزی دیگر مخلوقات را مال و حق خود قرار ندهد و غصب نکند و ادعای خداوندی نکند و خود را خدا ننامد .

این عهدی است که انسان امضا کرد و قبول کرد و متعهد شد .

و در  صورت تعدی از این عهد عذاب الهی شامل انسان شود و از مقامش فرود آید .

در انفاق هسته ی خرمایی بخیل هستید چگونه ملک و پادشاهی می خواهید ؟ (قرآن کریم آیه ی 49 سوره نسا )

اگر خداوند بزرگ ، بنا به حکمتش و بنا بر گردش روزگار و انجام امور زندگی و کار جهان و آزمایش و امتحان انسان ها  ، تفاوت در شغل ، استعدادها ، ثروت و زیبایی نموده است ، انسان قادر است تفکر کند و درک نماید که اگر روزی بسیار به او داده است امتحان الهی است .

اگر کارفرما و صاحب اندیشه و شغل است امتحان خداست . این استعداد و ثروت لطف و امتحان الهی است و باید دیگران را ار آن بهره مند سازد . خودخواه نباشد . نسبت به زندگی و جهان پیرامونش بی تفاوت نباشد . مال و ثروت اندوزی و ظلم و ستم نکند .

 در تاریخ دیده ایم که خودخواهی و بی تفاوتی در این زمینه ها ،  به مرور زمان باعث فقر و اختلاف طبقاتی می شود و فقر موجب بی سوادی و بی فرهنگی و بی دینی عده ای سست عنصر می شود و  انقلاب ها ، جنگ ها ، دزدی ها  و غارت  ها را پدیدار می کند و انحطاط ایشان و تمدن ایشان در آخر قابل پیش بینی است  ...  

انسان خلق شد و فرمان الهی رسید سجده کنید .

همه سجده کردند الا شیطان ، که گفت : این فرمان را ، سرپیچی کنم که ذات من از آتش است و برتر از انسان هستم . پس رانده شد و مهلت خواست که همان گونه که گمراه شدم انسان ها را نیز گمراه کنم .

فرشتگان و جنیان با وجودی که حجابی نبود و قدرت نافرمانی نبود از خلقت انسان پرسیدند و تعجب کردند که سجده و پرستش را فقط خدای یکتاست ، حال این انسان کیست که همه ما را به سجده اش امر کرده ای ؟

نه بال های بزرگی دارد نه عظیم الجثه است و نه نوری بزرگ که چشمان را کور کند . در آینده قتل و غارت و نافرمانی کند ؟

خداوند گفت : من آفریدگار جهانیانم و از همه چیز ، عالم و آگاهم . در انسان چیزی دانم و هست که شما ندانید .

آن ها گفتند : به راستی ما چیزی را می دانیم که خداوند بزرگ ما را به آن ، آگاهی داده است .

خداوند ، عالم بر همه چیز می باشد .

خداوند ، به انسان آموخت و به اسرار ، آگاهش کرد .

و به موجودات دیگر و فرشتگان گفت : حال آگاهی دهید به آنچه به انسان آموختم .

آن ها گفتند : به راستی ما چیزی را می دانیم که خداوند بزرگ ما را به آن ، آگاهی داده است . خداوند عالم بر همه چیز می باشد .

خداوند ، ازتمام صفاتش به انسان آگاهی داد و همه را به انسان داد ، الا غرور و تکبر و عزیز دانستن خود بود .

که این صفات فقط خاص خداست و هر کس داشته باشد موجب سقوط اش شود و جایش دوزخ است .

 این صفات را حتی به برترین بندگانش و پیامبرانش نداد و آن ها را از آن ، منع کرد و گفت هر کس را آزمایش کنم و اگر این صفات را داشته باشد ، رانده شود و جایگاهش دوزخ است . ( خطبه قاصعه نهج البلاغه )

همانند معلمی که شاگردانش را می شناسد و آگاهی دارد کدام شاگردش ، بعد امتحان قبول و یا رد می شود . خداوند بزرگ می داند که کدام مخلوقاتش متکبر و مغرور است و این صفت را دارد ولی برای اینکه خود مخلوق ، از آن آگاهی یابد و قبول کند آزمایش و امتحان را قرار داده است .

اگر در ابتدا به شیطانی که مغرور به جنس خود و عبادت هزارات ساله اش بود می گفت که این صفت را داری و باید رانده شوی و این جایگاه ، تو را مغرور ساخته و جنبه و لیاقت نداری و این جایگاه حق تو نیست ، قبول نمی کرد و ظلم می نمود .

پس ظاهر انسان را این گونه ساخت تا مخلوقاتش را بیازماید که چه کسی مغرور به ذات خویش و عباداتش هست تا جایی که از فرمان الهی ، سرپیچی کند .

 اگر خدا می خواست ظاهر انسان را بسیار عظیم تر و بزرگتر و با بال های بزرگ خلق می کرد و انسان را با نوری و ظاهری قدرتمند جلوه می داد ، تا با دیدن انسان همه موجودات و شیطان ، بی اختیار سجده کنند .

نکته مهم :

شیطان گول ظاهر ساده انسان را خورد و به باطن انسان توجه نکرد که شاید درونش چیزی است که خداوند داند و من از سر آن آگاه نباشم . فریب ظاهر را خورد و گمراه شد .

حال با همین ظاهر انسان ها فریب می خورند .

به داستان پیامبران و پادشاهان دقت کنید .

 به عنوان مثال فرعون مصر مغرور به قدرت و نعمت های الهی ، خود را خدا می خواند .

 و شیطان فرعون را در مقابل پیامبر خدا با همین ظاهر بینی فریب داد و فرعون گفت : اگر تو پیامبر خدایی چرا ظاهری این گونه ساده داری ؟ نه پولی و نه سپاهی همراهت نیست ؟ ...

گول ظاهر موسی (ع) را خورد . به باطن و عمق سخنان موسی (ع) توجه نکرد و معجزاتش را ندید و آیات الهی که برای هدایتش بودند را ندید و آن ها را سحر نامید در حالی که مردم عاقل و ساحرانش ایمان آوردند .  تفکر کردند و تکبر نورزیدند و اطاعت خداوند و رسولش را کردند .

در مورد خانه کعبه و حج نیز همین گونه است . اگر خدا می خواست خانه خدا را در مکانی خوش آب و هوا و نه در بیابان قرار می داد .

در مورد نماز نیز همین گونه است .

اگر خدا می خواست همه ایمان می آوردند و مسلمان می شدند . کافی بود همانند حضرت سلیمان (ع) ، پول و ثروت و سپاه یزرگی به پیامبرانش می داد همه به زور و اکراه و ترس و برای رفاه و ثروت مسلمان می شدند و خالص و ناخالص مخلوط می شد . رتبه و مقامی نمی توان به انسان ها داد . همه به ظاهر ایمان می آوردند و کسی نافرمانی نمی کرد .

همانند حضرت محمد (ع) که وقتی به قدرت رسید و یارانش زیاد شدند و در جنگ ها پیروز شد و مکه را بدون خونریزی فتح کرد ، همه ظاهری ایمان آوردند . ابوسفیان و فرزندانش و امویان ، خود را به ظاهر ، مسلمان نامیدند ولی در باطن ، مغرور و متکبر و خودخواه و یاور شیطان بودند .

این جایگاه والا و قرب الهی و جانشینی الهی ، خاص انسان هایی است که تمام صفات الهی را دارند الا غرور و تکبر وعزیز دانستن خود است . ایشان با تمام نعمت های خدا مغرور نشوند .

انسان هایی لیاقت حکومت و جانشینی در آسمان ها و زمین را دارند که صفت عشق خداوند را در دل دارند و عاشقان واقعی  الهی هستند .

 عشق به مفهوم کامل ، خاص انسان است .

 تنها موجودی که با اختیار و با وجود تمام امیال و صفات الهی ، عاشق واقعی خداوند بزرگ هستند و جان و مال و خانواده خود را فدای خداوند بزرگ می کند . دیگر خواهی ، ایثار و گذشت در عمل و در همه حال و زمان ، از صفات عاشقان واقعی و کامل انسان است و حاکمان الهی در آسمان ها و روی زمین ، انسان عاشق کامل واقعی است .

در داستان حضرت یوسف (ع) وقتی زلیخا که فردی کافر و بت پرست و شهوت ران بود عاشق واقعی شد و در این راه ، عشق اش را اثبات کرد و مال ، جان ، زیبایی و جوانی و آبرویش را داد . به عشق خداوند بزرگ رسید . خداوند به حرمت و بزرگی عشق اش او را جوان ساخت و یوسف (ع) را امر کرد با او ازدواج کند .

 بار امانت و دلیل خلقت انسان ، عشق الهی در دل اوست .

 عشق الهی ، انسان را در تمام امتحانات الهی ، پیروز می کند .

 چه در بیماری و چه در فقر ، چه ثروت ، تنهایی ، بیکاری ، پادشاهی ، زندان ، تهمت ، نقصان مال و فرزند ، انسان با عشق الهی ،  محکم و خداپرست می ماند و تسلیم به رضای الهی ، در هر شرایطی می شود  .

معشوقش خداست امر کند به درون آتش می رود ، حال  نظر معشوق همچو ابراهیم (ع) ، رهایی باشد ، آتش گلستان شود و چه مثل اصحاب اخدود مومنان در آتش بسوزند و به دیدار معشوق شتابند .

 چه مثل پیامبر خاتم (ص) در جنگ بدر پیروز شود و درجنگ احد شکست بخورد به رضای خدا تسلیم است و درنهایت می داند که پیروزی در تاریخ با صالحان است . حال اکنون حکمت و رضای معشوق است که پیامبر خاتم پیروز شود پس نه در پیروزی آن قدر شاد شود و نه در شکست نا امید و پر غصه .

و سال ها بعد از پیروزی و نصرت اسلام و پیامبر خاتم (ص) ، برخی مسلمانان آزمایش شدند و آن ها که در نصرت و پیروزی اسلام و در ظاهر مسلمان شده بودند مشخص شدند و مردود شدند .

آن ها ، فاطمه (ص) تنها فرزند و دختر پیامبرشان را همراه  فرزند داخل رحمش کشتند و از حقوقش محروم کردند .

علی ( ع )  پسر عمو و جانشین و داماد پیامبر و شوهر فاطمه (ص) را پس از وفات پیامبر خاتم (ص) ، خانه نشین کردند و در حال نماز و در محراب عبادت ، در مسجد و مکانی مقدس ، شهید کردند .

بهترین فرزندان قریش و فرزندان علی (ع) یعنی حسن (ع) و حسین (ع) را نیز کشتند . میوه و ذریه و یادگار پیامبر خاتم (ص) چون حسن (ع) را مسموم و شهید کردند و بعد از آن برادرش حسین (ع) ، را در راه دین تشنه و با بدترین شرایط سر بریدند .

حسین (ع) در کربلا ، گذشت ، فداکاری و عشق الهی را کاملا نقاشی نمود . جان . مال و فرزندان و خانواده اش را فدا کرد و سر خود و فرزندانش را در ماه حرام ، تشنه بریدند و بر نیزه کردند .  زنان و دخترانش را آواره و اسیر کردند .

یا حسین    ( ع )

 پس عاشق ، نهایت کار و تدبیرش را برای پیشرفت و تعالی انسان ها و آبادانی زمین و خوشبختی دیگران ،  به کار می گیرد و در این راه توکل بر خدا  و رضای او ( معشوقش ) می کند و هرگز ناامید نمی شود و  همیشه پیروز است حتی اگر ظاهرا شکست بخورد که حکمت خدا این گونه می باشد تا دیگر انسان ها را بیازماید و رتبه و پاداش و عذاب عمل شان را تعیین کند و ایشان را مهلت داده است . اتمام حجت می نماید تا بهانه ای نداشته باشند .

در زیر اشعار عاشقانه از غزلیات حافظ شیراز ، را انتخاب کرده ام و می خوانیم تا وارد فصل دوم مبحث شویم .

.................................................................................................................................................................................................................................

الا یا ایها الساقی ، ادر کاسا و ناولها                                    که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها

به بوی ناقه ای کآخر ، صبا زان طره بگشاید                          ز تاب زلف مشکینش ، چه خون افتاد در دل ها

به می سجاده رنگین کن ، گرت پیر مغان گوید                     که سالک بی خبر نبود ،  ز راه و رسم منزل ها

مرا در منزل جانان ، چه امن عیش  چون هر دم                    جرس فریاد می دارد که : بربندید محمل ها

شب تاریک و بیم و موج و گردابی چنین هایل                      کجا دانند حال ما ، سبک باران ساحل ها

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید ، آری                       نهان کی ماند آن رازی ، کز آن سازند محفل ها

حضوری گر همی خواهی ، ازو غایب مشو حافظ                    متی ما تلق تهوی ، دع الدنیا و اهملها

.................................................................................................................................................................................................................................

صلاح کار کجا و من خراب ، کجا                                      ببین تفاوت ره ، کز کجاست تا به کجا

چه نسبت است به رندی ، صلاح و تقوا را                            سماع وغظ کجا ، نغمه ی رباب کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس                             کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

بشد که یاد خوشش باد   روزگار وصال                         خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

ز روی دوست ، دل دشمنان چه دریابد                              چراغ مرده کجا ، شمع آفتاب کجا

مبین به سیب ز نخدان ، که چاه در راه است                       کجا همی روی این بدین شتاب ؟ کجا

....................................................................................................................................................................................................................................

 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                         به خال هندویش بخشم ، سمرقند و بخارا را

 بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت                     کنار آب رکن اباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب                   چنان بردند صبر ازدل ، که ترکان خوان یغما را

ز عشق نا تمام ما ، جمال یار ، مستغنی است                     به آب و رنگ و خال و خط ، چه حاجت روی زیبا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                    که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

من از آن حسن روز افزون ، که یوسف داشت دانستم           که عشق از پرده ی عصمت ، برون آرد زلیخا را

بدم گفتی و خرسندم عغاک الله نکو گفتی                جواب تلخ  می زیبد ، لب لعل شکر خا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان ، دوس تر دارند            جوانان سعادت مند ، پند پیر دانا را

غزل گفتی و در سفتی ، بیا و خوش بخوان حافظ             که بر نظم تو افشاند ، فلک عقد ثریا را  

.................................................................................................................................................................................................................................

 

روشن از پرتو رویت ، نظری نیست که نیست                   منت خاک درت ، بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو ، صاحب نظرانند ، آری                             سرّ گیسوی تو ، در هیچ سری نیست که نیست

اشک من ، گر زغمت سرخ برآمد ، چه عجب                  خجل از کرده ی خود ، پرده دری نیست که نیست    

تا به دامن ننشیند ز نسیمت گردی                              سیل خیز از نظرم ، رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزند                              با صبا گفت و شنیدم ، سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده به رنجم ، ورنه                         بهره مند از سر کویت ، دگری نیست که نیست

از خیال لب شیرین تو ای چشمه ی نوش                     غرق آب و عرق اکنون ، شکری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست                      زیر صد منت او ، خاک دری نیست که نیست

از وجود این قدرم ، نام و نشان هست که هست               ورنه از ضعف در اینجا ، اثری نیست که نیست

شیر در بادیه ی عشق تو روباه شود                              آه از این راه که در وی ، خطری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز                        ورنه در مجلس رندان ، خبری نیست که نیست

غیر از این نکته ، که حافظ ز تو ناخشنود است                 در سراپای وجودت ، هنری نیست که نیست

....................................................................................................................................................................................................................................

 

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد                       عارف از خنده ی می ، در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد                  این همه نقش ، در آیینه ی اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش مخالف که نمود                  یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

غیرت عشق ، زبان همه خاصان ببرید                          کز کجا ، سرّ غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات ، نه خود افتادم                        اینم از عهد ازل ، حاصل فرجام افتاد

چه کند ، کز پی دوران نرود چون پرگار                         هر که در دایره ی گردش ایّام افتاد

زیر شمشیر غمش ، رقص کنان باید رفت                       کان که شده کشته ی او ، نیک سرانجام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ                             آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی                       کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

هر دمش با من دلسوخته ، لطفی دگر است                       این گدا بین که چه شایسته ی انعام افتاد

صوفیان جمله حریف اند و نظر باز ولی                             زین میان ، حافظ دل سوخته بد نام افتاد

....................................................................................................................................................................................................................................

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد                          صبر و آرام ، تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت                          هم تواند کرمش ، داد من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد ، طمع ببریدم                                که عنان ، دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر ، گر نبود گنج قناعت باقی ست                            آن که آن داد به شاهان ، به گدایان این داد

خوش عروسی ست جهان ، از ره صورت ، لیکن                   هر که پیوست بدو ، عمر خودش ، کا وین داد

بعد از این ، دست من و دامن سرو و لب جوی                     خاصه اکنون ، که صبا مژده ی فروردین داد

در کف غصه ی دوران ، دل حافظ خون شد                        در فراق رخت ، ای خواجه قوام الدّین شد

....................................................................................................................................................................................................................................

سال ها ، دل ، طلب جام جم از ما می کرد                        آن چه خود داشت ، ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری ، کز صدف کون و مکان بیرون است                        طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا ، با وی بود                                او نمی دیدش و از درد ، خدا را می کرد

این همه شعبده ی عقل که می کرد آن جا                          سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان ، بر دم دوش                             کاو به تایید نظر ، حل معما می کرد

دیدمش خرم و خوشدل ، قدح باده به دست                         واندر آن آینه ، صد گونه تماشا می کرد

گفتم : این جام جهان بین ، به تو کی داد حکیم ؟                  گفت : آن روز که این گنبد مینا می کرد

گفت : آن یار کزو گشت ، سر دار بلند                                جرمش این بود که  اسرار ، هویدا می کرد

قبض روح القدس ار ، باز مدد فرماید                                   دگران هم بکنند آن چه ، مسیحا می کرد

گفتمش : زلف چو زنجیر بتان ، از پی چیست ؟                      گفت : حافظ ، گله ای از دل شیدا می کرد

...................................................................................................................................................................................................................................

 

نفس باد صبا ، مشک فشان خواهد شد                                 عالم پیر ، دگر باره جوان ، خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد                                 چشم نرگس به شقایق ، نگران خواهد شد

این تطاول که کشید ، از غم هجران ، بلبل                             تا سراپرده ی گل ، نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد ، به خرابات شدم خرده مگیر                               مجلس وعظ دراز است و زمان ، خواهد شد

ای دل ار ، عشرت امروز به فردا فکنی                                    مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان ، منه از دست قدح ، کاین خورشید                          از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است و غنیمت شمریدش صحبت                             که به باغ آمد ازین راه و از آن خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود                                     قدمی نه به وداعش ، که روان خواهد شد

....................................................................................................................................................................................................................................

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد                                    دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                               به غمزه ، مسئله آموز ، صد مدرّس شد

به بوی او ، دل بیمار عاشقان ، چو صبا                                   فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صد مصطبه ام می نشاند اکنون دوست                               گدای شهر ، نگه کن که میر مجلس شد

طرب سرای محبّت ، کنون شود معمور                                   که طاق ابروی یار منش ، مهندس شد   

لب از ، ترشح می پاک کن ،  ز بهر خدا                                  که خاطرم به هزاران گنه ، موسوس شد

کرشمه ی تو ،  شرابی به عارفان پیمود                                   که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

ز راه میکده باران ! عنان بگردانید                                          چرا که حافظ ، از این راه رفت و مفلس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو                                      به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

چو زر ، عزیز است نظم من ، آری                                         قبول دولتیان کیمیای این مس شد

...................................................................................................................................................................................................................................

 

دوش وقت سحر ، از غصه نجاتم دادن                                      واندر آن ظلمت شب ، آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند                                     باده از جام تجلّیّ صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی                                آن شب قدر ، که این تازه براتم دادند

بعد ازین ، روی من و آینه ی وصف جمال                                که در آن جا ، خبر از جلوه ی ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل ، چه عجب                               مستحق بودم و این ها به ذکاتم دادند

هاتف ، آن روز به من مژده ی این دولت داد                             که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود                                       که ز بند ایّام ، نجاتم دادند   

....................................................................................................................................................................................................................................

دوش دیدم که ملائک ، در میخانه زدند                                   گل آدم ، بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                                           با من راه نشین ، باده ی مستانه زدند

آسمان ، بار امانت نتوانست کشید                                           قرعه ی کار ، به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت ، همه را عذر بنه                                   چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند

شکر آن را که میان من و او ، صلح افتاد                                  حوریان ، رقص کنان ، ساغر شکرانه زدند

آتش ، آن نیست که بر شعله ی او خندد شمع                           آتش ، آن است که در خرمن پروانه زدند

کس ، چو حافظ نکشید از رخ اندیشه ، نقاب                              تا سر زلف سخن را به قلم ، شانه زدند

...................................................................................................................................................................................................................................

 

سرو چمان من ، چرا میل چمن نمی کند                              همدم گل  نمی شود ، یاد سمن نمی کند

لخلخه سای شد صبا ، دامن پاکت از چه روی                         خاک بنفشه زار را مشک ختن نمی کند

دل به امید وصل تو ، همدم جان نمی شود                            جان به هوای تو ، خدمت تن نمی کند

تا دل هرزه گرد من ، به چین زلف او                                    زان سفر دراز خود ، عزم وطن نمی کند ...

....................................................................................................................................................................................................................................

 

گفتم : غم تو دارم ، گفتا : غمت سرآید                                گفتم : که ماه من شو ، گفتا : اگر برآید

گفتم : ز مهرورزان ، رسم وفا بیاموز                                    گفتا : ز ماهرویان ، این کار کمتر آید

گفتم که : بر خیالت راه نظر ببندم                                      گفتا که : شبرو است او ، از راه دیگر آید

گفتم که : بوی زلفت ، گمراه عالمم کرد                               گفتا : اگر بدانی ، هم اوت رهبر آید

گفتم : خوشا هوایی کز باغ حسن خیزد                                گفتا : خنک نسیمی ، کز کوی دلبر آید

گفتم که : نوش لعلت ، ما را به آرزو کشت                            گفتا : تو بندگی کن ، کاو بنده پرور آید

گفتم : دل رحمیت ، کی عزم صلح دارد                               گفتا : به کس مگو این ، تا وقت آن در آید

گفتم : زمان عشرت دیدی که چون سرآمد ؟                         گفتا : خموش حافظ ! کاین غصّه هم سرآید

....................................................................................................................................................................................................................................

 

مژده ای دل ، که مسیحا نفسی می آید                             که ز انفاس خوشش ، بوی کسی می آید

از غم هجر ، مکن ناله و فریاد که دوش                             زده ام فالی و فریاد رسی می آید

ز آتش وادی ایمن ، نه منم خرّم و بس                              موسی آن جا به امید قبسی می آید

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست                   هر کس آن جا به طریق هوسی می آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست                            این قدر هست که بانگ جرسی می آید

جرعه ای ده که به میخانه ی ارباب کرم                             هر حریفی ز پی ملتمسی می آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است                             گو : بران خوش ، که هنوزش نفسی می آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من                                      ناله ای می شنوم کز قفسی می آید

یار دارد سر آزردن حافظ ، یاران                                       شاهبازی به شکار مگسی می آید

....................................................................................................................................................................................................................................

یوسف گمگشته ، باز آید به کنعان ، غم مخور                       کلبه ی احزان شود روزی گلستان ، غم مخور

این دل غمدیده ، حالش به شود ، دل بد نکن                       وین سر شوریده ، باز آید به سامان ، غم مخور

دور گردون ، گر دو روزی ، بر مراد ما نبود                            دایما یکسان نباشد ، کار دوران ، غم مخور

گر بهار عمر باشد ، باز بر تخت چمن                                   چتر گل ، در سرکشی ای مرغ خوشخوان ، غم مخور

ای دل ار ، سیل فنا ، بنیاد هستی برکند                              چون تو را نوح است کشتیبان ، ز طوفان ، غم مخور

هان مشو نومید ، چون واقف نه ای از سرّ غیب                       باشد اندر پرده بازی های پنهان ، غم مخور

در بیابان ، گر ز شوق کعبه خواهی زد  قدم                           سرزنش ها گر کند خار مغیلان ، غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید                  هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور

حال ما را در فرقت جانان و ابرام رقیب                                جمله می داند ، خدای حال گردان ، غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار                               تا بود وردت دعا و درس قرآن ، غم مخور

....................................................................................................................................................................................................................................

 

درد عشقی کشیده ام که مپرس                                         درد هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار                                             دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش                                           می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش                                        سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من ، لب چه می گزی که مگوی                                  لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش                                          رنج هایی کشیده ام مپرس

همچو حافظ ، غریب ، در ره عشق                                        به مقامی رسیده ام که مپرس

.................................................................................................................................................................................................................................

خداوند در آیه 46 سوره سبا می فرماید :

 یک سخن پند و موعظه به شما می کنم که خالصانه ، برای خدا ، دو نفر دونفر ، یک یک و یا تنها در امر دینتان قیام کنید .

لطفا با خواندن فصل اول با ما در تماس باشید و نظرات خود را با ما در میان بگذارید .

 

 قبل از شروع و آشنایی با فصل دوم ، نظرات خود را با ما در میان بگذارید و در صورت تمایل به همکاری با ما در تماس باشید .


Copyright © 2017 HelpMeProject Rights Reserved.